تبليغاتX
همرنگ پامیر
همرنگ پامیر

ادبی فرهنگی

سلام به همه عزیزان ...

ــــــــــــــــــ

تقدیر من اگر چه گره خورده با دروغ

تصویر های زیستنم

در سراب مرگ

بی سر نوشت نیست.

 تمام آسمان را

شبانگاه پیموده ام

ستاره ها صدای پای مرا درک می کنند.

اما

وقتی صبح سپیده را به تماشا می نشیند

بالهایم بام می شوند زیر پای ستاره ها

وتوان پرواز از بیم روشنی

مبهوم می شود.

شاید تمام درخت ها کابوس سرنوشت مرا

به خاطر سپرده اند.

خدا خودش می داند که روز هارا

تندیس خود شناسی می سازم.

وشبانگاه

مرموز تر از فرشته ها

دستان خودم را فریب می دهم.

خورشید را دشمن دیرینه می پندارم

و در بیست وچهار ساعت دو قطب متفاوت را می پیما یم.

مسیرم را دوصد هزار فاجعه می کارم

در استوایی پایداری انسان

تا رهروان مرگ

بی هیچ دغدغه

راهی شوند

بر سر هر شاخه درخت

باتوته های مغز

>>><<< 

بامن سه چیز تاکه رسیدم به گفتگوست :

یک

جوی

دومی

سرک و

سومی خدا.

باری خدا که خیر

ولی  جوی پر زخون

وسرک.......

 

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط فریدالدین برزگر| |
سلام به همه دوستان عزیز ونهایت مهربان معذورم ازتاخیر خیلی زیاد ازهمه ی شمایان واینک از دیار پامیر وآمو آمده ام با یک دنیا سرشاری از غزل واره ها.

 

دختر!تمام شعر من از لای چشم توست

تقدیر من به نام تووپای چشــــــم توست

من از تمام عشق غزل را گـــــــزیده ام

این شاید از نوازش دنیای  چشــم توست

در کوچه های گنگ وتماشایی خیــــــال

گمراهیم زذوق تماشای چشـــــــم توست

پرواز درد ناک تمـــــــــــــــــنای دیدنت

در شامگاه تار تمنــــــــــــای چشم توست

دستم بگیرتاکه بهـــــــــــــاری شود فضا

دل زورق شکسته دریای چشـــــم توست

اشک که غرق کرد مـــــرا در مسیر راه

این آب چشم من مگراز پای چشم توست

 

ـــــــــــــــــــــ...

نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط فریدالدین برزگر| |

 

دریچه نویشته های من منتظر سر زدن دوستان خوبم است.

نقد ونظر آنها...

 

دماغ آرزو ها بـــــوی گیــــــــن است

کبوتر با کمان کش هم نشین است  

قناری! هـــای!......بنشین زندگی را

فراز شاخ ناجو هم کمــــــــین است

 >>>>><<<<<

بیا نقاش شو اینــــــــــجا غزل را

زیادت بر حروف بــــــــی عمل را

 بیا تصویرکن مهــــــــر دوعاشق

 خجالت کن زلب هایت عسل را

<<<>>>

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط فریدالدین برزگر| |
یک غزل

یک غزل گفتی تمام عشق جاری شـد در او

شاعری،شور وصفا یکجای ساری شد دراو

مرگ نا هنگام آدم را صدا گفتــــــــی و بعد

واژه هایت ذره،ذره زخم کاری شـــــد دراو

شعله جانســــــــــــوز موج بـی کســـــــــی

تکه ،تکه همزمان یک عمریاری شــد دراو

ســــــــوختم رنگم پریدوتب به لب آمــد مرا

وقتی دیدم جوجه هایت را فراری شـد دراو

وسعت پهــــــنای عالم در نگاهم تـــنگ شد

وقتــــــی  رسم یاری تو سازماری شد دراو

گنگ خواب آلود گشتم در سطور وا پســین

زانکه بانگ گفتنی ها زود عاری شد در او

خفـتم ودیگر نیا مد هوشـــیا ری سـوی من

خفـــــتن بی انـــتهایم بـارباری شــــد در او

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط فریدالدین برزگر| |
درلباس

                        نور

 هیولا جازده خودرا            

قناری!!!

بگریز

که خفکت می کند

نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط فریدالدین برزگر| |

              آرزو

خدای من !

اگر کامگار ترین مرد دنیا باشم

سرود سر نوشتم را

در شراب گو ن ترین لحظه ی غروب

در فصل عشق و مهر

در ژرف ترین اقیانوس زمینت

به کام موج میبندم...

و فارغ از خیال آن  و اینت

در کناریک دو جانا نه

تمام عمر به عاشقانه ترین کلبه های دنیا سر میزنم

زندگی را با عمق معنایش درک میکنم

وهیچ گاهی به عقب ذهنم را مغشوش نمیسازم...

کلامم نماد دوستی و روانم

پیکره بزرگ آشتی خواهد بود

صلابتم را سنگ ها حس خواهند کرد

به همه لبخند میزنم بی انکه هدفی داشته باشم

به آینده هم چندان نگران نمیشوم زیرا

در فکربه روز گاری بعد زندگی معنا یش را از دست میدهد

تا زنده هستم پیام خوش مهر را

به همگان میرسانم

و بعد مرگ همه میدانند که :

هیچ آرزویم نمانده است

<<<<>>>>

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط فریدالدین برزگر| |

 

                                       سکوت

 

ای بی نهایت امواج

در مقابل دریا

طوفان تلخ رنگ  جفا را

رها بکن

بگذارتا به خاطره هایم نظر کنم

وز سرخی شقایق گلهای خاطره

رنگی به چشم گیرم و

در انتظار تو

تا انتهای شب

اشکی ز خون به پای سکوتم روان کنم

<<<<>>>>

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط فریدالدین برزگر| |